|
|
دروغ بگو
كه وقتي دروغ مي گويي ، چشمانت
شرم كودكانه اي به خود مي گيرند
ناز مي شوند
خطوط چشمانت چون ريشه هاي باغ
به گونه هاي سرخي مي رسند ، كه مثل شقايق ها
گويي در بهار
باز مي شوند
دروغ بگو
كه با دروغ كودكانه ات
تپش هاي بي قرار قلبم ، آغاز مي شوند
دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، از لبان تو
ناز تو را بيشتر مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، آغوش من را
گرم تر از آتش شعله ور مي كند
دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
لبانت ناز مي شوند
دروغ بگو كه هيچ گاه با بوسه ات
شبانه چشمان من را نبوسيده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن من را
گرم ِهمان بوسه ي داغ مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در بستر من
عاشقانه هايت را نمي سرودي
زيرا كه اين دروغ گفتن بسترم را
تازه چون سبزه هاي باغ مي كند
دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
گونه هايت ناز مي شوند
با كدامين بهانه مي آيي ؟ دلم از دست دلت ، دلخون است
دلم از خنجر مژگان سيه چرده تو
زخم دارد به جگر ،
بغض دارد به گلو ،
نيزه ها در پهلو ..
با كدامين بهانه مي آيي ؟ كه باز آمدنت ، شبيه ماندن نيست شبيه شعرهاي عاشقانه خواندن نيست ..
با كدامين بهانه مي آيي ؟ كه اين آمدنت ، ـ مثل رفتنت ـ گلبرگهاي دلكم پرپر كرد ، از همان راه كه آمدي ـ اي نفسـم ـ بي بهانه برگرد
اکنون که می نویسم تبعیدی جغرافیای
کویرم ٬ آنجا که ندای دعوت خدا را به وضوح می شنوی
اگر که صداهای عالم مادی به سکوت تبدیل شوند.... !
دلم را از صدای دنیا کنده ام در پی سکوت و فریاد کویرم .
دریغا ...! این صدا جهنم کویر را پر کرده است ...و انتظار ... انتظار....
تا آنجا که سکوت معنا بگیرد....
در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت... من پایان یک آغاز بودم...
من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم... من به انتهای خود رسیده بودم... به انتهای مهر ، .به انتهای بودن ها ،
من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم ، به او که پاک است و مقدس... به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد...
همراه من آمد... همراه این شکست خورده ی جسور ، زخم هایم را التیام بخشید.... قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت... با تمام گناهانش ، تکیه گاه من شد... پناهگاهی برای این نفس بریده...
او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت... خطاهایم را بوسید ، ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...
نمی توانم بنویسم ، نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم...! نمی توانم بنویسم...! از احساس... ازشب... از مهر... از او...