نفرین

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم
قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی
آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم
من گلی بودم در این گلشن تو خارم کردی
همچو خاری در میان گل خان خارت کنم
همچنان دیوانگان در کوی بازارت کنم
کهنه کالایت بخوانم لی خریدارت کنم
بعد از این لاف صفا و مهر با مردم مزن
خلق را آگاه از طبع ریاکارت کنم
ای سبک سر دوست میداری سبک سر نزد خویش
با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم
هر کجا گویم که هستی وین زبانبازی ز چیست؟
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم
| رویا |